Everything From Everywhere For Everyone

(I Need You(Giti) To Need Me(Davood

عشق پاک

غروب شد خورشيد رفت. آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ناگهان ستاره اي چشمک زد آفتابگردان سرش را پايين انداخت. آري.... گلها هيچوقت خيانت نمي کنند.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:0  توسط داوود  | 

دیگر نیامد,,,

                               

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:45  توسط داوود  | 

SOMNOLENT

هنگامي كه با هم آشنا شديم -

و گويي همواره تو را مي شناخته ام – چون نمي توانم به ياد بياورم كه پيش از آشنايي ما

جهان چگونه بوده است.

مي دانستم در برابر بخش ديگر خودم هستم و اين بخش ديگر هر آنچه را كه نياز دارم به من

خواهد آموخت .

دليل خداوند براي جدا كردن زن از مرد همين بوده است .

تا به جستجوي يكديگر بپردازند و بخش ديگر خود را بيابند . در عشق هيچ خطري وجود

ندارد .

هزاران سال است كه آدميان يكديگر را جستجو كرده اند و يكديگر را يافته اند .

آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است.

كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد.

اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند.

چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته

است .

هيچ كس نمي تواند غروب خورشيد را ، آن گونه كه يك روز عصر با هم تماشا كرديم ، مالك

شود.

هيچ كس نمي تواند مالك بعد از ظهري شود كه در آن

باران به پنجره ها مي كوبد و يا صاحب لحظه سحر آميز كوبش موج ها بر صخره ها گردد.

هيچ كس نمي تواند خود را مالك زيباترين موجود روي زمين بداند ،

اما مي توانيم اين لحظه ها را بشناسيم و به آن ها عشق بورزيم . خداوند از راه اين لحظه ها ،

خود را بر آدميان مي نماياند .

گاهي برخي از بركات خداوند با شكستن تمامي شيشه ها وارد مي شوند و عشق يكي از همان

بركات است.

عشق يگانه پل ميان جهان نامرئي و جهان مرئي است .

يگانه زبان موثر براي ترجمه درس هايي است كه كيهان هر روز به آدميان مي آموزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:56  توسط داوود  | 

re3ep

ای تمام آرزو٬ ای سرچشمه هستی و وجود ای مایه خوشی و سعادت گیتی ام.

ای شراب روح٬ ای لطیف تر از نسیم و ای شدیدتر از طوفان٬ آیا تو نیز هیچ یار و همراه من بوده ای؟

پروردگارا در این جهان آرزو چرا کلبه کوچکی که جز دل نام ندارد نصیب من کرده ای؟ کاشانه محقری که در برابر طوفان عشق......... استقامتی ندارد.خانه ویرانه ای که در آن جز اشک و صبر ٬ همدم و مونسی را صاحب نیست.

ای سپیده عشق دیرگاهی بود که آرزو میکردم تو را ببینم٬ تو را به هر آنچه که زیباست تشبیه مینمودم اما لحظه ای بعد افسرده و سرافکنده میشدم زیرا این زیبائی ها هستند که شبیه تواند.

تو خود الهه زیبائی هستی

از خدا خواستم شاید معجزه ای شود و تو در کنارم باشی دوست دارم که روبرویم بنشینی ومن خود را در چشمان آسمانی و لبهای نیم شکفته ات تماشا کنم و نفس گرمت را ببویم.

اما افسوس که تو اشکها و حسرتهای مرا نمی بینی.نمیی بینی که حتی در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است.

اکنون تو ای جان شیرین بیا بنشین تا بگویم که امروز دیگر وقت اعتراف رسیده است: وقت آن رسیده که بدانی تو روح من و حقیقت من هستی

خدا میداند در این لحظه که من این مرثیه سراسر غمگین دلم را به رشته تحریر در می آورم دراین بامداد غم پرور سیاه چهره٬ تو عزیز من ٬ پادشاه سرزمین قلب من کجا هستی؟

چه ساعات حزن آلود و پر شکوهی.... چه دقایق جاودان و پر التهابی...........

آرزو میکردم در این لحظات مدهوش و در عین حال شیرین را در کنار تو ودر میان حلقه بازوان تو بودم

آرزو داشتم در این دم بی پروا در بستر گرم آغوش تو به سر می بردم وزمزمه عشق ات را در گوش خویش می شنیدم.

مرا ببخش . همه این نوشته هایم بهانه ای است بی اغراق برای رسیدن به تو

چه اگر تو نبودی:

کدام واژه مرا تا عروج ماه می برد؟

اگر تو نبودی سلامم را چه کسی به لبخند ملیح پاسخ میداد؟

نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟

از پشت پنجره نگاه من را که می جست؟

اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

سرای خاطره ام راز دار که می شد؟

اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟

سفر به یاد که آغاز می توانستم؟

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که داشت؟

کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟

اگر تو نبودی دل غم دیده را چه کسی می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه می داد؟

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟

کدام صورت محجوب آواره ام میکرد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر تو نبودی به عشق که آغاز میتوانستم..........به کوی که پرواز میتوانستم؟

تو را به ساقه گندم.....................

تو را به سوره مریم.....................

تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا..................

تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند: بــمان.............. بمان ................ بمان....

بمان که گر بمانی بهار خواهد شد

بمان که گر بمانی هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن ...............بمان دلیل سرودن..........

بمان امید شکفتن........... که گر تو بمانی دوباره خواهم ماند

برای باور فردا شبانه خواهم راند بمان که من به شوق بودن با تو............

به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد....

بمان که گر تو بمانی............... امید هم خواهد ماند.....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:48  توسط داوود  | 

WORLD

... بهارم رفت ...

... عشقم مُرد ...

... یارم رفت ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:48  توسط داوود  | 

UNIVERSE "هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد"

 

"هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد"

 

هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.

اندوه من مانند همه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد،و سرشار از شاديهاي

شگرف.

من و اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيديم،زيرا كه اندوه دل مهرباني داشت و دلِ منهم از

اندوه مهربان شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم سخن مي گفتيم ،روزهامان پرواز ميكردند و شب هامان آكنده از

رويا بودند؛زيرا كه اندوه زبان گويايي داشت،و زبان من از اندوه گويا شده بود.

هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديم،همسايگان ما كنار پنجره هاشان مي نشستند و

گوش مي دادند؛زيرا كه آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هامان پر از يادهاي

شگفت.

هر گاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم،مردمان ما را با چشمان مهربان مي نگريستند و

با كلمات بسيار شيرين با هم نجوا ميكردند.بودند كساني كه از ديدن ما غبطه مي

خوردند،زيرا كه اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن او سرفراز بودم.

ولي اندوه من مرد،چنان كه همه چيزهاي زنده ميميرند،و من تنها مانده ام كه با خود

سخن بگويم و با خود بيانديشم.

اكنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوشم سنگين مي آيند.

هرگاه آواز مي خوانم همسايگانم براي شنيدن نمي آيند.

هرگاه هم در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نمي كند.

فقط در خواب صداهايي مي شنوم كه با دل سوزي مي گويند"ببينيد،اين خفته همان مردي است

كه اندوهش مرده است."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:46  توسط داوود  | 

ٌwhen You Love SomeOne

When you Love someone - you'll do anything

 

you'll do all the crazy things that you can't explain

 

you'll shoot the moon - put out the sun

 

when you Love someone

 

 

you'll deny the truth - believe a lie

 

there'll be times that you'll believe you can really fly

 

but your lonely nights - have just begun

 

when you Love someone

 

 

when you Love someone - you'll feel it deep inside

 

and nothin else can ever change your mind

 

when you want someone - when you need someone

 

when you Love someone...

 

 

when you Love someone - you'll sacrifice

 

you'd give it everything you got and you won't think twice

 

you'd risk it all - no matter what may come

 

when you Love someone

 

you'll shoot the moon - put out the sun

 

when you Love someone.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 14:9  توسط داوود  | 

Negin

I'll give you a rose that is yellow

For friendship strong and true,

You will always be my fellow

And last eternity through.

*********************************

love your smile,

It sends me to a majical world for a while,

Sends me to a far off place,

Where I feel no discrace,

Because I look at your face.

**********************************

I love your laugh,

It literally splits me in half,

It drives me crazy,

I think your amazing,

I can't stop gazing.

***********************

You Are colour Of My Life

: When someone loves you, they will try and do any thing for you in any way

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 15:4  توسط داوود  | 

دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 21:58  توسط داوود  | 

گیتی من ........

 

 

سلام.

 

تولد گل رو بهتون تبریک میگم.

 

سال نو مبارک. آرزو میکنم سال خوبی داشته باشید.

 

(در ضمن برای فرستادن کارت تبریک به قسمت لینکها مراجعه کنید.)

 

 

تقدیم به شما:

 

 

                           مهرباني را بياموزيم...

 

 

  فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

 

روشني را مي شود در خانه مهمان کرد

 

مي شود در عصر آهن

 

- آشناتر شد

 

سايبان از بيد مجنون ،

 

- روشني از عشق

 

مي شود جشني فراهم کرد

 

 

 مي شود در معني يک گل شناور شد

 

مهرباني را بياموزيم

 

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

 

موسم نيلوفران يعني که باران هست

 

يعني يک نفر آبي است

 

موسم نيلوفران يعني

 

يک نفر مي آيد از آن سوي دلتنگي

 

مي شود برخاست در باران

 

دست در دست نجيب مهرباني

 

مي شود در کوچه هاي شهر جاري شد

 

مي شود با فرصت آيينه ها آميخت

 

با نگاهي

 

با نفس هاي نگاهي

 

مي شود سرشار -

 

- از رازي بهاري شد

 

 

  دست هاي خسته اي پيچيده با حسرت

 

چشم هايي مانده با ديوار روياروي

 

چشمها را مي شود پرسيد

 

آسمان را مي شود پاشيد

 

مي شود از چشمهايش ...

 

چشمها را مي شود آموخت

 

مي شود برخاست

 

مي شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد

 

مي شود دل را فراهم کرد

 

مي شود روشنتر از اينجا و اکنون شد

 

 

جاي من خالي است

 

جاي من در عشق

 

جاي من در لحظه هاي بي دريغ اولين ديدار

 

جاي من در شوق تابستاني آن چشم

 

جاي من در طعم لبخندي که از دريا سخن مي گفت

 

جاي من در گرمي دستي که با خورشيد نسبت داشت

 

جاي من خالي است

 

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

 

من کجا از مهرباني چشم پوشيدم؟!

 

 

مي شود برگشت

 

مي شود برگشت و در خود جستجويي داشت

 

در کجا يک کودک دهساله در دلواپسي گم شد ؟!

 

در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!

 

مي شود برگشت

 

تا دبستان راه کوتاهي است

 

مي شود از رد باران رفت

 

مي شود با سادگي آميخت

 

مي شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

 

مي شود کيفي فراهم کرد

 

دفتري را مي شود پر کرد از آيينه و خورشيد

 

 

 در کتابي مي شود روييدن خود را تماشا کرد

 

من بهار ديگري را دوست مي دارم

 

 

 جاي من خالي است

 

جاي من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالي است

 

جاي من در درس نقاشي

 

جاي من در جمع کوکبها

 

جاي من در چشمهاي دختر خورشيد

 

جاي من در لحظه هاي ناب

 

جاي من در نمره هاي بيست

 

جاي من در زندگي خالي است

 

 

  مي شود برگشت

 

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

 

مي شود در سردي سرشاخه هاي باغ

 

جشن رويش را بيفروزيم

 

دوستي را مي شود پرسيد

 

چشمها را مي شود آموخت

 

مهرباني کودکي تنهاست

مهرباني را بياموزيم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 14:18  توسط داوود  | 

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد خبرم كن، قول نمي دم بخندونمت اما مي تونم باهات گريه كنم.

 اگه يه روز نخواستي به حرفاي كسي گوش بدي خبرم كن، قول مي دم ساكت باشم.اگه يه روز

 خواستي در بري خبرم كن، قول نمي دم ازت نخوام وايسي اما مي تونم پابه پات بدوم. اما اگه يه

 روز ديدي خبري ازم نيست، به سراغم بيا چون مي دونم و مطمئنم كه بهت احتياج دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 22:7  توسط داوود  | 

این هم حرف زندگی من

تاریکی شب سه شمع روشن کردم:اولی برای دیدنت


دومی برای ماندنت سومی برای بوسیدنت و در آخر هر سه را خاموش

 کردم برای در آغوش کشیدنت


دوستت دارم قد ستارههای آسمون 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 22:6  توسط داوود  | 

نمی دانم

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد .


نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت .


                    ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد .


گلويم سوتکي باشد به دست طفلکي گستاخ و بازيگوش .


                              و او يکريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد


و خواب خفته گان خفته را آشفته سازد


                                            بدينسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 22:5  توسط داوود  | 

Giti1

روز وصل دوستداران یا باد

یا باد آن روزگاران یاد باد

گرچه یاران فارغند از یادمن

از من ایشان را هزاران یاد باد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 23:35  توسط داوود  | 

Giti

اگه يه روز فهميدی ۱۰۰۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

اگه يه روز فهميدی ۱۰۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

اگه يه روز فهميدی ۱۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

اگه يه روز فهميدی ۱ نفر دوست داره بدون اون منم

اگه يه روز فهميدی هيچ کس دوست نداره بدون من مردم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 23:30  توسط داوود  | 

azizam Giti

راستش نمی دونم چی بگم؟ دو شب پیش در حالیکه دراز کشیده بودم احساس کردم بدنم قفل کرده.نمی تونستم هیچ عکس العملی نشون بدم.حتی نمی تونستم (کسی)رو صدا کنم. کم کم دقیقا دیدم که روحم داره از بدنم جدا میشه. برای باز گرداندن روحم و نجات خودم از اون وضع تلاش زجرآور اما زیادی کردم اما نتونستم کاری بکنم. ناگهان صدایی مثل یک فریاد باعث شد که چشم هام باز بشن(هر چند تا قبل از این چشم هام بسته بود اما همه چیز رو می دیدم. حتی روحم رو) و بعد آروم آروم روح شروع به بازگشت کرد. در واقع دیشب شاید به نوعی بشه گفت مردم... نمی دونم حکمت چی بود. نمی دونم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 14:12  توسط داوود  | 

عشق مانده گار

امشب دل من چی بی صدا می گرید

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:11  توسط داوود  | 

شب تنهایی من

I'll give you a rose that is yellow

For friendship strong and true,

You will always be my fellow

And last eternity through.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:6  توسط داوود  | 

خوبه من

چه زيباست به خاطر تو زيستن با قلبي اکنده از عشق ومهرباني

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:4  توسط داوود  | 

عشق من منو صدا کن

گیتی جان زندگي قايقي است در امواج پر تلاطم اقيانوس آدميان. دوستت دارم و از خداوند متعال

مي خواهم ما را در اين اقيانوس پر تلاطم حفظ نمايد. دوستت دارم و روز عشاق را نيز به تو

تبريک مي گويم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 23:57  توسط داوود  |